خرید بک لینک
امروز سی یک سالم تموم شد در حالی که همش فکر میکردم تازه سی سالم شده ، شمع تولد دیدم تعجب کردم..الکی نیس موهام اینقدر سفید شده.. تولد سی یک آقایی یادمه تازه نامزد بودیم یه کیک پختم با کاکایو نوشتم تولدت مبارک ، ولی یار اصلا خوشش نیومد از این کارا، اونم با اکراه شمع سی را نگاه میکرد... آها ژله هم درست کردم.چقدر ضایع برای اولین تولد باید بیشتر تلاش میکردم..امروز یار و پسرک همراه کیک اومدن آبجی کیک اورد و مامان.. خودمم پختم ... خلاصه سی و یک بسیار شیرین تموم یا شروع کردم...کوچولو ها میرقصیدن ،، پسرک یکمی حرف زدنش بهتر شد ، دست مامان یعنی دستت درد نکنه...جالب میشه بگه دست مامان بو نه + نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 0:24 توسط z.f  | 

برچسب: نویسنده: آریا حیدری تاريخ: پنجشنبه 10 خرداد 1403 ساعت: 7:45

سی ام ،برای اولین بار پسرکم با مامان بردیم گفتار درمانی ، سه سال و نیم ...اولش خجالت میکشید ، اسباب بازیها رو دید ذوق کرد با قوری کوچیک چایی ریخت.. تعارف میکرد.. چند تا تقلید حرکتی انجام داد تا راه بیافته..بعدم کم کم با حیوانات عروسکی کار کردن.. هر اسم و حرفی که تکرار میکرد من قند تو دلم آب میشد، حس میکردم پسرم داره آپلو هوا میکنه

برچسب: نویسنده: آریا حیدری تاريخ: پنجشنبه 10 خرداد 1403 ساعت: 7:45

صفحه بندی